![]() |
![]() |
|
|
خبری خوش با اندکی تاخیر!
جناب آقای هوشیاری عزیز. این پیوند نویدو خوشبختی ابدی را به شما وهمسر گرامیتان تبریک گفته و روزگاری سپید و کامی شیرین را برایتان آرزومندیم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1389/09/19ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط م.دهقان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1389/07/19ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط م.دهقان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1389/06/18ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط م.دهقان |
|
|
آنچه گذشت: در این روزهای گرم و سوزان تابستان ،آفتاب عالم تاب کویر مجالی برای جولان باران نگذاشته و برای بارانیان راهی جز گریز به سوی کوهستان نمانده است.گریزی که ساعت 6 صبح روز پنجشنبه مورخ 17 تیرماه 89 با 20 قطره باران سوار بر ابری سپید به سوی کوهستان زیبای غرب ایران زمین شکل گرفت. راهی که از مسیر شهرهای تفت ، ابرکوه ،سورمق ،اقلید می گذشت و سرانجام با گذر از روستای(شایدم بخش) سده به منطقه زیبا و دل انگیز تنگه براق میرسید و در نهایت به یاسوج ختم می شد.طی دوروز اول سفر ،یعنی روزهای پنجشنبه و جمعه وقایعی رخ داد و خاطراتی ثبت شد به طوری که در این راه از خوردن نان بربری داغ و جاده گردی و شلیک دانه های کاج فراغه و نشستن بر برکه پارک مصنوعی اقلید گرفته تا حضور در قلب طبیعت زیبای خداوندی وآرامش در بستر رودخانه و آبشار تنگه براق و در مقابل ،سختی ها و روسیاهی های سی سخت و مصدومیتهای اعضای گروه همه و همه خاطره انگیز بود،راستی باید اعتراف کنم که مصدومیت خانم حسینی یک روز دیر تر اتفاق افتاد که در زمان خود به تفصیل شرح آن نگارش خواهد شد . سفر غرب قسمت سوم داستان از این قرار بود مسیر برگشت را با ترانه سرائی و حرکات موزون واسترس پنچری مینی بوس پشت سر گذاشتیم. ساعت 10 به اقامتگاه رسیدیم. آقای بهفروز اولین نفری بودند که پیاده شدند و عزم حمام کردند و بقیه بچه ها نیز از این طرح پیروی کردند و ساعتی از زمان شبانه به زدودن خستگی ها و غبار راه کوتاه گذشت .در این بین اتفاقی رخ داده بود و آن هم مصدومیت دست خانم حسینی بود که نگارنده(خودم) به دلیل سرعت بالای نگارش سفرنامه قسمت دوم آن را یک روز زود تر نوشت، در حالی که تازه فردا صبح متوجه خواهیم شد که ایشون به دلیل انجام حرکات بدلکارانه و شگفت انگیز در مسیر بازگشت سی سخت مصدوم شده اند.به هر حال گرد خستگی از چهره بچه ها رخت بر بست و آنچنان همه در فکر پر کردن باقی زمان شب با انجام بازی مافیا و 7 کثیف بودند که فراموش کردیم شام بخوریم، خیلی ها هنوز هم فراموش نکرده اند . بازی 7کثیف با حضور اکثریت شکل گرفت و تقلبهای گاه و بیگاه دوستان جلوه خاصی به آن داده بود به گونه ای که بازی، بدون برنده خاتمه یافت –ختم به خیر شد – بعد از این بازی، سری به مافیا زدیم که ماحصل این بازی هم رو سفیدی روسیاهان سی سخت و رو شدن دست رو سیاهان جدید شد که با تقلبی بس ناجوانمردانه قصد شکست مافیا را داشتند که با درایت خدا مسئله فیصله داده شد.هرچند چوب بی صدای خدا ، فردای آن روز حالی از متقلبین گرفت – مصدومیت خانم ح ..س..ی..ن..؟و هجرت بچه گربه های خانم د...ه...ق...ا...؟؟-پس از کلی بازی وقتی متوجه شدیم که شام نخوردیم ،بسی شگفت زده شدیم که چگونه بازیمان دادند و شاممان ندادند. عزم خواب نمودیم .شب را در کنار سمفونی زیبا و جان خراش _خور و پف م...ج...ت....ب...؟_ و سرمای حاصل از بی پتوئی طی نمودیم و این در حالی بود که عده ای _چون آقای ا...ح....م....د....؟ _ در آرامش کامل از داشتن پتوی زیاد رنج می بردند. ساعت 8 صبح با اعتراضهای ایمان در باره نخوردن شام دیشب ،بیدار شدیم ._ صدائی که به جائی نرسید _ در ابتدای صبح مصدومیت دست خانم حسینی شاخص ترین اتفاق بودکه با بانداژ موقت التیام داده شد .بعد با کمک بچه ها سفره صبحانه را که با همت آقای اکرامی و آقای جعفری مزین به پنیر و خامه و کره و مربا و چای شده بود ، چیدیم. صبحانه امان که کامل شد حدود ساعت 10 بود که راه آبشار یاسوج را پیش گرفتیم و پس از کلی یاسوج گردی و پرسمان ،نشانی آبشار دستگیرمان شد .ساعت 11 به آبشار رسیدیم .آبشار یاسوج که در حقیقت یک آبشار درون شهری محسوب می شد پایه گذار تفرجگاهی نسبتا زیبا گردیده بود . هرچند بسیاری از مسیر با پیاده رو سازی و سنگفرش آماده سازی شده بود اما به نزدیکی آن که رسیدیم راه به گونه ای سخت شد که عده ای از بچه ها ریسک لوله نوردی و سرمای آب رود را نخردیدند و در تفرجگاه ماندند.به هر حال پس از کلی آب گردی و گرفتن عکس یادگاری ،آبشار را به قصد بازگشت از سفر ترک کردیم.سوار بر مینی بوس به سمت یزد راهی شدیم. در راه همه ی گروه خسته و ناراحت از پایان این سفر به یاد ماندنی غرق در خواب و افسردگی بودند. پس از پشت سر گذاشتن بخشی از راه در روستائی به نام؟_هرکه اسمشو بگه مدیر بهش جایزه میده_اتراق کردیم . جای زیبائی بود،مکانی که در میان یک حوضچه آبی قرارداشت و انبوهی از درختان در میان چمنزار سر سبز آن سر به فلک کشیده و چشم نوازی می کردند.گروهی مشغول تدارک ناهار شدند و گروهی عکسهای هنری از گاوهای مزرعه گرفتند و گروهی هم در استادیوم زیبای روستا به بازی تحمیلی فوتبال با روستازادگان کوتاه قامت پرداختند. پس از انجام انواع و اقسام بازیهای هوازی و غیر هوازی (فوتبال پاک و 7 ناپاک -کثیف) ،ناهار را که جوجه کباب بود تناول کردیم و رخت بربستیم. گروه پژو سوار _از ما بهترون _ زود تر راه افتادند و ما نیز بعد از سوختگیری مینی بوس راه سورمق را در پیش گرفتیم. ساعت 7 شب به سورمق رسیدیم و به گروه پژو سوار ملحق شدیم ، چون حسین و خانمش عجله داشتند که به قطار تهران برسند، با آقای جعفری رفتند و بقیه سوار بر مینی بوس راهی ابرکوه و یزد شدیم.در این بین مینی بوس به سه قسمت تقسیم شد: در قسمت عقب مینی بوس گروهی متشکل از خانمها دهقان _مریم و مژده_خانم رجبی،خانم حسینی ،ایمان، جواد،مجتبی و مونا.در قسمت میانی مینی بوس آقایان فرهنگ،احمدی و بهفروز و در قسمت جلوی مینی بوس هم گروهی متشکل از آقای اکرامی،فرهاد ، یحیی ،راننده ،من و مریم بودیم که در نهایت با تشکیل دو هیئت ژولی نسبت به انتخاب ترینهای سفر اقدام نمودیم که ماحصل این فسفر سوزی دو گروه ، بدین شرح درآمد: ترینهای منتخب با رنگ قرمز مشخص شده اند.
ساعت 11 شب به یزد رسیدیم و این بار در کنار ساختمان بزرگ مجتمع ستاره یزد پا از رکاب مینی بوس پائین گذاشتیم. راستی ، آقای بهفروز اولین نفری بودند که در یزد پیاده شدند. |
||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1389/06/16ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط م.دهقان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
×جهت عضویت در گروه "باران" نام و شماره تماس خود را به آدرس: Ehsan.dehghanpour@gmail.com ایمیل کنید و یا در بخش نظرات "به صورت خصوصی" ارسال نمایید آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
باران م.دهقان |
|
RSS
|